۱- خب ، نشد. میگوید روحیاتمان به هم نمیخورد. درست عکس آن چیزی که در ظاهر به نظر می رسید جواب رسید... خوشبختانه پای معرف در میان بود ، نه عشق وعاشقی...
۲- عادت کرده ام به موفق نبودن. به بن بست رسیدن ودوباره از نو شروع کردن. به اینکه کسی نمیفهمد که چه میگویی. عادت کرده ام که هر چه بیشتر تلاش کنم کمتر نصیبم شود. عادت کرده ام که هر چه بر سرم می ایدبگویم از جانب خداست. خودرا سپرده ام به او. عادت کرده ام هر چه که بدی است وبر من می بارد بگویم در هر شری خیری نهفته است... عادت کرده ام به تنهایی...
۳- به دوستم گفته بودم. قبل از اقدام برای این اشنایی. گفتم این شخصی که تو میگویی آخر چطور بامن ؟نه مدرکی درست وحسابی ، نه کار درست وحسابی ،نه پول وپله ای.. .. البته آنقدر گفت تا قانعم کرد به اشنایی...
شرمنده خودش ومادرش شدم. بنده خدا ها چقدر زحمت کشیدند...
۴- هرشب ، تنهایی...
:|
فعلا با شما کمی غصه می خوریم... بعد به دلداری می آییم...
الان دلداری دادن به کار نمی آید.
مثل قبل...با هم هر شب تنهایی
چیزی بدتر نشده لااقل
شاید درست گفته باشد. شاید روحیاتتان به هم نمی خورد، معیار درست داشتن در زندگی، یک موهبت است. ظاهرا در ابتدا همه چیز خوب است اما با گذشت زمان می بینیم که ان چه فکر م یکردیم اشتباه بوده. وقتی با مانعی در زندگی روبرو می شویم فکر م یکنیم این آخر دنیاست. بن بست است نه حبیب. بن بست نیست. فراموش نکن که خدا برای ما این روزهای تنهایی را نمی خواد، این ما هستیم که به قدرت اراده خواهانش هستیم. عادت نکن که هر چه به سرت بیاید بگویی از جانب خداست. این بد است. خدا نمی خواهد گزندی به ما برسد. این شیطان است که در این جا بر ما حکم میکند نه خدا، همیشه هم به جانب تباهی ما را هدایت نم یکند شیطان. به غلط در ذهن ما نشانده اند. بیا بیرون از این هوا. استقلال راًی چیز خوبیست در زندگی. او نداشت. همین. خودت را هیچ گاه دست کم نگیر. به خودت احترام بگذار و همیشه سرتو بگیر بالا. از تنهایی مگریز، به آن انس بگیر. من و امیر در 35 سالگی در کنار هم قرار گرفتیم.
سربلند باشی امروز و هر روز.