بانو مرضیه نیز درگذشت.
مادرم ، از هایده خوشش نمی آمد. همین طور از داریوش. از قدیم، از زمانی که یادم می اید کاست های مرضیه را گوش میکرد. چندین سال پیش یک نوار ویدئویی از کنسرت مرضیه در نمیدانم کجا ، برایش گیر آورده بودیم، شاید پانزده سال پیش ، مدام نگاه میکرد ولذت می برد. ما هم به واسطه مادر با مرضیه و شعرها وترانه ایش آشنا شدیم. بسیاری از ترانه های او را بی آنکه حتی خود بخواهیم حفظ کردیم و بعدتر ها که دلمان میگرفت ، یا شاد بودیم، یا انتظار برایمان عذاب آور بود، یا عشقی سراغمان آمده بود ، زیرلب زمزمه میکردیم...
کاری به مشرب سیاسی و نحوه زندگیش ندارم... خدایش بیامرزد و نامش همیشه جاویدان باد...
"دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشتهی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم
گر شکوهای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنهی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم" شعر از رهی معیری
سلام عمو... خیلی حالم گرفته شد... عجب کاری بر ما شده... تمام نوستالژی های ما دارن دونه دونه پرپر میشن...