اولین بار طی دوران خدمت بود... وقتی که در شهری دور افتاده و غریب ، بدجوری گیر افتاده بودم. امیدی به پیدا کردن راه نجات نداشتم. اینگونه بود که بی واسطه از خودش خواستم نجاتم دهد... و شب به صبح نرسیده بود که نجات پیدا کردم...
دومین بار که با تمام وجودم بودنش را حس کردم امروز بود. این بار با واسطه و در روز تولد واسطه، باز هم شب به صبح نرسیده تکانم داد. لرزیدم از این همه عظمت. از این همه بزرگی. از اینکه بعد از این همه سال باز نشانم داد که هنوز به یادم است...
من، از همان روز اول که گفتم ، تمام هستی ام را به او سپرده ام... این سپردن دل میخواهد... گاهی نداشته ام این دل بزرگ را ... امید که بر من این دل کوچک وکم طاقت را ببخشاید....
امید وارم یه ۲۰۰ سالی عمر کنی.
البته به شرط اینکه لااقل ۱۰۰ سالشو وبلاگ بنویسی!!!
سلام
عیدت مبارک باشه. نمی دونم چی شد ولی انگار راه حل جلوی پات گذاشته شده. انشاءالله همیشه حضورشون رو حس کنی
شاد باشی به ظهور مولا
یا علی