تک نگاره ها

آنچه در ذهن می اید

تک نگاره ها

آنچه در ذهن می اید

تا سوم دفعه چه باشد...

اولین بار طی دوران خدمت بود... وقتی که در شهری دور افتاده و غریب ، بدجوری گیر افتاده بودم. امیدی به پیدا کردن راه نجات نداشتم. اینگونه بود که بی واسطه از خودش خواستم نجاتم دهد... و  شب به صبح نرسیده بود که نجات پیدا کردم...

دومین بار که با تمام وجودم بودنش را حس کردم امروز بود. این بار با واسطه و در روز تولد واسطه، باز هم شب به صبح نرسیده تکانم داد. لرزیدم از این همه عظمت. از این همه بزرگی. از اینکه بعد از این همه سال باز نشانم داد که هنوز به یادم است...

من، از همان روز اول که گفتم ، تمام  هستی ام را به او سپرده ام... این سپردن دل میخواهد... گاهی نداشته ام این دل بزرگ را ... امید که بر من این دل کوچک وکم طاقت را ببخشاید....

نظرات 2 + ارسال نظر
مرتضی چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:08 ق.ظ http://omid-e-naomid.blogsky.com/

امید وارم یه ۲۰۰ سالی عمر کنی.
البته به شرط اینکه لااقل ۱۰۰ سالشو وبلاگ بنویسی!!!

نجمه چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 09:35 ق.ظ http://www.sadebegooyam.com

سلام
عیدت مبارک باشه. نمی دونم چی شد ولی انگار راه حل جلوی پات گذاشته شده. انشاءالله همیشه حضورشون رو حس کنی
شاد باشی به ظهور مولا
یا علی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد